کفسابی انجمن حمایت از حقوق مردان - مطالب حکایت

زن زیبا

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﮐﻪ ﻓﻮﻕﺍﻟﻌﺎﺩﻩ
ﺯﯾﺒﺎ ﺍﺳﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ
ﺍﻣﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ
ﻏﺒﻄﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩﻧﺪ، ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻧﺪ
مدتی بعد ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ . ﻫﻤﺴﺮ ﺩﻭﻣﺶ
ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﻋﺎﺩﯼ ﺑﺎ ﭼﻬﺮﻩﺍﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺍﺳﺖ
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭ ﻋﻤﯿﻖﺗﺮ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ
ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺳﺖ
ﻋﺪﻩﺍﯼ ﺁﺩﻡ ﻓﻀﻮﻝ ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﯽﭘﺮﺳﻨﺪ : ﻓﮑﺮ
ﻧﻤﯽﮐﻨﯽ ﻫﻤﺴﺮ ﻗﺒﻠﯽﺍﺕ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺑﻮﺩ؟
ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﺎ ﻗﺎﻃﻌﯿﺖ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽﺩﻫﺪ : ﻧﻪ ! ﺍﺻﻼً !
ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﯼ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﺰﺩ، ﺧﯿﻠﯽ
ﻭﺣﺸﯽ ﻭ ﺯﺷﺖ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ ﻣﯽﺭﺳﯿﺪ
ﺍﻣﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﮐﻨﻮﻧﯽﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﺍﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺯﯾﺒﺎ، ﺑﺎ ﺳﻠﯿﻘﻪ ﻭ ﺑﺎﻫﻮﺵ ﺍﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺭﺍ ﻣﯽﺯﻧﺪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﻣﯽﺧﻨﺪﻧﺪ ﻭ
ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ : ﮐﺎﻣﻼ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯾﻢ
ﺯﻥﻫﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻧﻤﯽﺷﻮﻧﺪ،
ﺑﻠﮑﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽﺭﺳﻨﺪ .
ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺎﺩﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﺷﺖ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻨﺪ
ﺳﮓﻫﺎ ﺍﺻﻼ ﺑﻪ ﺻﺎﺣﺒﺎﻥ ﻓﻘﯿﺮﺷﺎﻥ ﭘﺎﺭﺱ ﻧﻤﯽﮐﻨﻨﺪ
ﺍﺳﮑﯿﻤﻮﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎﯼ ﺁﻻﺳﮑﺎ ﺑﺪﺷﺎﻥ ﻧﻤﯽﺁﯾﺪ
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﯾﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻫﻢ
ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﯾﺎﻓﺖ
ﺯﯾﺮﺍ “ ﺣﺲ ﺯﯾﺒﺎ ﺩﯾﺪﻥ ” ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ...


نظرات()   
   

رفته‌ایم خانه یکی از اقوام. چندروزی است که مادر شده و خانه‌اش پر ازمهمان است. به دعوت مادربزرگ نوزاد می‌رویم به اتاق "نی‌نی" برای تماشای سیسمونی. مادربزرگ و سه تا از مهمان‌ها که داخل اتاق می‌شوند اتاق پر می‌شود و بقیه بیرون در می‌مانند. عروسک‌ها جا را برای آدم‌ها تنگ کرده‌اند. مادربزرگ نی‌نی کلی عذرخواهی می‌کند و قرار می‌شود به نوبت داخل شویم! هنوز وارد اتاق نشده نفسم گرفته‌است. دلم نمی‌خواهد بروم داخل، اما صورت خوشی ندارد. با آخرین گروه بازدید کنندگان وارد اتاق می‌شوم. دوتا ویترین بزرگ قدی دو طرف اتاق هست که به اندازه یکی مغازه اسباب‌بازی فروشی توی‌شان عروسک است. و این‌ها همه غیر از "هاپو" ها و "پیشی‌"های پشمالو و بزرگی است که گوشه‌های اتاق نشسته‌اند. چند طبقه یکی از ویترین‌ها مخصوص انواع مختلف باربی است. باربی‌های سیاه و سفید و برنزه و.. با انواع مدل مو‌ها و لباس‌ها از پشت شیشه به ما لبخند می‌زنند.

مادربزگ در کمد لباس‌های را باز می کند و لباس‌ها را نشان‌مان می‌دهد. از بین لباس‌ها یک مایو دو تکه نوزادی بیرون می‌آورد و جلوی چشم‌مان بالا می‌گیرد. صدای جیغ و ویغ ناشی از ذوق و غش و ضعف و قربان صدقه بالا می‌رود. مادربزرگ می‌گوید وقتی داشته سیسمونی "جمع" می‌کرده خواهرش بهش گفته مایو دوتکه قد نوزاد آمده به چه خوشگلی. می‌گوید بازار را زیر و رو کرده تا توانسته یک دانه‌اش را برای "جیگرش" پیدا کند.

صدای زنگ در می‌آید و یکی از مهمان‌ها مادربزرگ را صدا می‌زند. ظاهرا پیک چیزی آورده و باید برود دم در نحویل بگیرد. مادربزرگ مایو را می‌گذارد توی کمد. چادرش را سرش می‌کند. توی آینه چک می‌کند موهایش بیرو نباشد. رویش را کیپ می‌کند و بیرون می‌رود. مایو از لابلای لباس‌ها لیز می‌خورد و می‌افتد زمین.

بیرون اتاق یکی از مهمان‌ها دارد با دختر چهار پنج ساله‌اش که می‌خواهد دوباره اتاق را ببیند سروکله می‌زند. می‌گوید جا نیست و باید صبر کند تا بقیه بیرون بیایند. من از اتاق می‌آیم بیرون تا جا برای دخترک باز شود. دخترک بلافاصله می‌دود طرف ویترین باربی‌ها. به مادرش مدل‌هایی را که ندارد نشان می‌دهد و اصرار می‌کند برایش بخرد. مادر با خنده برای یکی از خانم‌ها تعریف می‌کند که دختر پنج‌ساله اش با اینکه خیلی گرمایی است اما امسال تابستان اصلا نگذاشته موهایش را کوتاه کنند :"میگه میخواهم قد موی باربیم بلند بشه. قول گرفته هرقت موهایش قد باربی‌اش بلند شد یک دامن صورتی توری هم برایش بخریم که دیگر عین باربی‌اش بشه." بعد دولا می‌شود و بچه‌اش را می‌چلاند :" همین الانشم باربی هستی خوشششگل مامان." دخترک سبزه و تپل می‌خندد و در جواب خانمی که اسمش را می‌پرسد می‌گوید: فاطمه". مادر فوری تصحیح می‌کند:" فاطمه سادات." برای خانمی که اسم دخترش را پرسیده توضیح می‌دهد با اینکه هزار بار به دخترش گفته اسمش را کامل بگوید اما باز "سادات" ش را می‌اندازد. کمی آنطرف‌تر فاطمه سادات دارد با آهنگ زنگ موبایل یکی از مهمان‌ها می‌رقصد. آن‌قدر حرفه‌ای که صاحب گوشی دلش نمی‌اید جواب تلفنش را بدهد.

می‌روم پیش نوزاد. بالای سر فرشته تازه متولد شده‌ای که اسمش را "زهرا" گذاشته‌اند. مادرش جلوی آینه دارد آرایشش را تمدید می‌کند. به مادر می‌گویم :"خوبه تو این همه سر و صدا بیدار نمی‌شه." می‌گوید: "عادتش دادم تا بیدار میشه آویز بالای سرش رو روشن میکنم با آهنگ اون خوابش می‌بره. خداروشکر زودم عادت کرد. با این بخیه ها سختم بود بچه بغلم کنم. " یک دفعه گریه‌ام می‌گیرد. به پاشنه بلند صندل‌هایش نگاه می‌کند که لابد سختش نیست با آنها راه برود. دلم می‌خواهد بهش بگویم صاحب اسم دخترش هروقت می‌خواست بچه هایش‌را بخواباند بغل‌شان می‌کرد و برای لالایی‌هایشان خودش شعر می‌گفت*. شعرهای قشنگ. شعرهایی که یادشان می‌داد وقتی از خواب بیدار می‌شوند شبیه چه کسی شوند و چطوری زندگی کنند. اما نمی‌گویم. زهرا خواب است و توی خواب دارد می‌خندد. درست مثل فرشته‌ای است که از آسمان زمین آمده باشد. نگران وقتی هستم که از خواب بیدار می‌شود. موقعی که چشم‌هایش را باز کند و بخواهد بداند که شبیه چه کسی باید باشد. توی‌ آن اتاق باربی‌ها دارند لبخند می‌زند.

دلم می‌گیرد. دلم برای همه‌ی فاطمه ها و زهراهایی که قرار است شبیه خودشان نباشند عجیب گرفته است.


نظرات()   
   

روزی روزگاری در سرزمینی دور مادران روزی داشتند که روز تولد یک مادر نمونه در تاریخ بود اما زنان آن سرزمین که مادر نبودند یا عرضه مادری و ازدواج کردن را نداشتند طبق عادت زنان آن سرزمین به حسودی و چشم و هم چشمی پرداختند و کار را به جایی رساندند که روز مادر تبدیل به روز زن شد و تمام مردان باید از زنان قدر دانی میکردند نه به واسطه اعمال و از خود گذشتگی هایی که یک مادر انجام میداد بلکه به واسطه جنسیت.

مدتها به همین منوال گذشت تا اینکه روز تولد مردی که بعد از پیامبر بزرگترین انسان جهان بود به نام روز پدر نامگذاری شد و زنان آن سرزمین که روز تولد حضرت زهرا را به روز کوبیدن احکام اسلامی در زمینه زنان تبدیل کرده بودند باز شروع به حسادت کردند.

و کار به جایی رسید که روز زن تبدیل به هفته زن شد

و هنوز زنها معتقدند مردان این سرزمین حق آنها را ضایع کرده اند

[http://www.aparat.com/v/9akPV]

 


نظرات()   
   

وی با 26 زن، 195 فرزند و بیش از200 نوه و نتیجه در خانه‌ای در شمال کشور زندگی می‌کرد. تعداد فرزندان او آن‌قدر زیاد بود که برای انتخاب نام آنها با مشکل روبه‌رو شده بود. دو گوسفند، 50 کیلو برنج، 20 کیلو آرد، هفت کیلو حبوبات، چهار کیلو روغن، یک کیلو چای و 10 کیلو قند و شکر مصرف روزانه خانه آنها بود.

درباره حاجعلی حق‌پناه صحبت می‌کنیم؛ مردی که در دهه 50 به خاطر خانواده پرجمعیتش تیتر یک روزنامه‌های کشور شد حالا 34 سال از مرگ حق‌پناه می‌گذرد و خانواده حق‌پناه‌ها جمعیتشان خیلی بیشتر از قبل شده. آن‌قدر که محاسبه تعداد خانواده برای خودشان هم سخت است. خبرنگار و عکاس سرنخ برای اینکه از اوضاع و احوال این خانواده پرجمعیت بعد از مرگ حاجعلی باخبر شوند؛ درست روزی که اعضای این خانواده برای ولیمه دور هم جمع شده بودند؛ شال و کلاه کردند و به روستای جوجاده رفتند.
اگر سری به جوجاده، روستایی بین قائمشهر و ساری بزنید؛ اولین موضوعی که توجه شما را به خود جلب می‌کند تعداد بی‌شمار افرادی است که نام خانوادگی‌شان حق‌پناه است. آنها همه از بازماندگان مردی به نام حاجعلی حق‌پناه هستند که به خاطر تعداد زیاد همسر و فرزندانش نامش به روزنامه‌ها راه یافت.«من خودم هم حق‌پناه هستم. با کدامشان کار دارید؟!» اینها را راننده تاکسی‌ای می‌گوید که ما از او سراغ خانواده حق‌پناه را می‌گیریم. اکثر ساکنان روستای جوجاده از بچه‌ها، نوه‌ها، نتیجه‌ها و ندیده‌های حاجعلی حق‌پناه هستند که با جمعیت زیادشان روستا را به نام خود درآورده‌اند. راننده می‌گوید: «حتی مسجدی که در مرکز جوجاده قرار دارد زمینی بوده که حاجعلی حق‌پناه به اهالی اهدا کرده تا مراسم‌شان را آنجا برگزار کنند. نام حاجعلی را می‌توانید روی سر در این مسجد که بخش‌هایی از آن هنوز نیمه‌کاره مانده ببینید».اینجا همه حاجعلی را به خاطر تعداد همسرها و فرزندان بی‌شمارش به علاوه نفوذ و ثروتی که داشته می‌شناسند. حاجعلی در یک خانواده فقیر به دنیا آمد اما با سعی و تلاش در سن 24 سالگی صاحب مال و املاک زیادی شد. حق‌پناه بزرگ سرانجام در سن 95سالگی به خاطر کهولت سن و به مرگ طبیعی فوت کرد. آن زمان کوچکترین فرزند حاجعلی که از همسر بیست و ششمی‌اش بود؛ سه سال بیشتر نداشت. حالا اگرچه حاجعلی و زن‌هایش همه به رحمت خدا رفته‌اند اما هنوز که هنوز است چرخ روستای جوجاده به کمک پسران، دختران، نوه‌ها، نتیجه‌ها و ندیده‌های حق‌پناه می‌چرخد.

مردی ایرانی با 26 زن و گرفتن 3 زن در یک شب!!
بخشی از فرزندان و نوه ها
از آمل تا بابل
«خودمان هم آمار دقیقی از تعداد فرزندان پدرمان نداریم. تا به حال فرصتی هم پیدا نکرده‌ایم که شجره‌نامه‌ای از خاندانمان تهیه کنیم.» اینها را حسن، یکی از پسران زن ششم حاجعلی می‌گوید. او 65 سال دارد و وقتی حرف به اینجا می‌رسد که خودش چند زن دارد با خنده ادامه می‌دهد؛ «من یک زن بیشتر ندارم در عوض خدا به من نه دختر و یک پسر داده، راستش خانمم تحمل هوو ندارد.
خدا نکند از کار خانمی تعریف کنم آن شب را باید بیرون از خانه بخوابم.» در میان پسران حاجی تنها چند نفرشان هستند که مانند پدر چند همسر گرفته‌اند اما هیچ‌کدام نتوانسته‌اند رکورد پدرشان را در این زمینه بشکنند اما نکته جالب اینجاست که نه خود حاجی و نه پسرانش تا به حال کارشان به طلاق نکشیده است و همسرانشان به‌خوبی و خوشی با هم زندگی می‌کنند.
حسن می‌گوید: «زن اول پدرم عاروس نام داشت. پدرم زمانی که 24 سال داشت با این زن که آن زمان 18 ساله بود؛ ازدواج کرد».
به گفته حسن، پدرش در اکثر شهرهای مازندران همسر داشته و تا آنجا که او می‌داند پدرش برای زن‌هایش شش خانه خریده بوده؛ «از آمل گرفته تا بابل، قائمشهر، نکا، ساری، زرین‌کلاه و... پدرم زن گرفته بود.» پسران حاجعلی درباره راه و روش زندگی پدرشان حرف‌های زیادی برای گفتن دارند؛ «پدر کارهای زیادی انجام می‌داد. او در حدود 20 هکتار مزرعه گندم، جو، برنج و پنبه داشت و زن‌هایش پا به پایش در مزرعه کار می‌کردند».
حق‌پناه بزرگ مرد کاری و پرتلاشی بود. او در کنار مزرعه‌داری دستی هم در خرید و فروش دام داشت. برای همین مجبور بود به شهرهای مختلف سفر کند و گاو وگوسفندهایش را بفروشد. شاید یکی از دلایلی که باعث شد حاجعلی 26 زن را به عقدش دربیاورد؛ همین سفرهای زیاد بوده است؛ «به نظر ما یکی از دلایل اینکه پدرمان زیاد زن گرفته، می‌تواند سفرهای زیادی باشد که او می‌رفته. مثلا مادر حسن‌آقا که نامش محرم بود و مادر من و یک خانم دیگر از زن‌هایی بودند که پدرم آنها را در آمل دیده و با آنها ازدواج کرده بود».
غلامرضا کوچکترین پسر حاج علی است. او 35 سال دارد و نام دخترش که کوچک‌ترین نوه حاجعلی به حساب می‌آید را به احترام مادر خدا بیامرزش مهتاب گذاشته است؛ «مهتاب زن آخر حاجی بود. او 14 ساله بود که به عقد حاجعلی 70ساله درآمد. مردم روستا مدعی بودند که حاجعلی او را از بقیه همسرانش بیشتر دوست دارد».
خانه‌ای برای 12 هوو
خانه حاجعلی در جوجاده تا سال 73 همچنان پابرجا بود اما در همان سال، وقتی زن‌های فامیل دور هم جمع شدند تا برای غلامرضا، پسر کوچک خانواده آش پشت پای سربازی درست کنند، به خاطر شیطنت بچه‌های فامیل، خانه آتش می‌گیرد و بیشتر یادگاری‌های به‌جا مانده از حاجعلی در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آخرین پسر حاجعلی در این‌باره می‌گوید: «زیر خانه پدر کاه زیادی جمع کرده بودیم. آن روز بچه‌های کوچک شیطنت کردند و با آتش زدن کاه‌ها خانه را به آتش کشیدند. خوشبختانه شخصی در این حادثه آسیب ندید اما خانه پدریم با همه یادگاری‌هایش سوخت».
خانه اصلی حاجعلی در بالاترین نقطه روستا و روی تپه‌ای بلند قرار گرفته بود. جایی که به قول حسن، هم به ساری مشرف بود و هم قائمشهر. بعد از آن آتش‌سوزی، بعد از پاکسازی بقایای خانه سوخته، آنجا را به باغ تبدیل کردند و درختان نارنگی، پرتقال و انار زیادی آنجا کاشتند؛ «پدرم عاشق خانه‌اش بود و تا جایی که به خاطر دارم؛ او با 12 زن خود و همه فرزندانش در آن خانه به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند.»
این‌ها را غلامرضا اضافه می‌کند در خانه حاجعلی 12 هوو و فرزندانشان به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند. همسران حق‌پناه بزرگ به خوبی کارها را بین خود تقسیم کرده و با هم کنار آمده بودند. حسن درباره زندگی در خانه پدری‌اش می‌گوید: «آن زمان مادرانمان در حیاط خانه یک گهواره سراسری با پارچه درست می‌کردند و بچه‌ها را در آن می‌خواباندند. کارهای خانه بین زن‌ها تقسیم شده بود. یکی از آنها فقط مسوول نگهداری از نوزادان بود»
حاجعلی برای اینکه نظم و انضباط را در خانواده پرجمعیتش برقرار کند؛ گاهی مجبور می‌شد ابروهایش را درهم بکشد و با توپ و تشر اوضاع را آن‌طور که دلش می‌خواهد سر و سامان دهد. او مرد خانواده‌داری بود و تا آنجا که می‌توانست سعی می‌کرد خانواده‌اش را دور هم جمع کند. غلامرضا که یکی از پسران تحصیلکرده حاجعلی است؛ می‌گوید: «پدرم به اتحاد و همبستگی در خانواده خیلی اهمیت می‌داد. حتی در زمان ناهار و شام با اینکه تعداد خانواده زیاد بود اما او در چند نوبت غذا می‌خورد تا دل همه را به دست بیاورد و با همه اعضا خانواده‌اش دور هم بنشینند.»
جیره پادگانی
سال‌ها پیش وقتی حاجعلی به خاطر تعداد زیاد زنان و فرزندانش سوژه روزنامه‌ها و مجله‌ها شد؛ درباره زندگی‌اش به خبرنگارها گفت: «من در چند نوبت با خانواده‌ام شام و ناهار می‌خورم. اول با یکی از همسرانم و فرزندانمان و بعد هم به نوبت با بقیه غذا می‌خورم. به همین خاطر پرخور شده‌ام»!
حق‌پناه بزرگ مرد دست و دلبازی بود و به خاطر کار و تلاش زیادی که انجام می‌داد؛ وضع مالی خوبی به‌هم زده بود. او دوست نداشت به اهل و عیالش بد بگذرد. رشید یکی دیگر از فرزندان حاجعلی در این‌باره می‌گوید: «غذای ما خیلی زیاد بود.
ما آن زمان که دور هم بودیم؛ روزی دو گوسفند، بیش از 10 مرغ، 50 کیلو برنج، 20 کیلو آرد، هفت کیلو حبوبات، چهار کیلو روغن، دو کیلو کره، هشت کیلو پنیر، یک کیلو چای و 10 کیلو قند و شکر مصرف می‌کردیم».
غلامرضا در ادامه صحبت‌های برادرش با خنده می‌گوید: «ما در خانه قبلی‌مان جایی داشتیم به اسم بالاخانه. آنجا همیشه یک لاشه گوسفند آویزان بود و به محض اینکه نزدیک بود تمام شود؛ پدرم آن را برمی‌داشت و یک لاشه پرگوشت دیگر آویزان می‌کرد».
به هر حال خرج خانه‌ای که در آن 12 هوو، 195 پسر و دختر و بیش از 200 نوه و نتیجه زندگی می‌کردند، معلوم است که زیاد می‌شود اما حاجعلی به خاطر داشتن زمین‌های زیاد وکشاورزی مناسب می‌توانست هزینه خانواده‌اش را تامین کند. البته این برای زمانی بود که حاجعلی تنها 12 زن داشت اما وقتی تعداد همسران او به عدد 26 رسید؛ حق‌پناه بزرگ مجبور شد برای بقیه زن‌هایش در شهرها و روستاهای اطراف جوجاده خانه بگیرد و هرچند روز یک بار برای سرکشی به وضعیت آنها به شهرها و روستاهای دیگر مازندران رفت و آمد کند.
او برای رفت و آمدش هم آدابی داشت که بچه‌ها باید آن را رعایت می‌کردند؛ «پدرمان اسبی داشت به اسم سهند.زمانی که او می‌خواست برای دیدن زن و فرزندانش به شهر دیگری برود با سهند تا لب جاده می‌رفت و از آنجا سوار بنز 190اش می‌شد. وقتی هم که می‌خواست برگردد؛ یکی از دختران یا پسرانش باید با اسب لب جاده می‌رفت و آن‌قدر منتظر می‌ماند تا حاجی از راه برسد و سوار بر سهند به داخل روستا برگردد.»
خواستگاری برای هوو
پسران حاجعلی تا دلتان بخواهد از پدرشان و کارهایی که انجام داده، خاطره دارند اما حتما دختران حق‌پناه هم حرف‌های شنیدنی از پدرشان دارند. برای همین پای حرف‌های آنها می‌نشینیم. روزی که ما برای تهیه گزارش به روستای جوجاده رفتیم؛ بهترین فرصت ممکن برای دیدن بازمانده‌های حاجعلی بود؛ چراکه ولیمه خوران یکی از پسران حاجعلی بود که داشت خودش را برای زیارت خانه خدا آماده می‌کرد.
حاجی صنم سومین دختر حاجعلی از زن اولش یعنی عاروس است. او که حالا 85 ساله است، می‌گوید: «آن اوایل حاجی با 12 همسرش در یک خانه زندگی می‌کرد. همه رابطه‌شان با هم خوب بود. وقتی حاجی می‌خواست دوباره ازدواج کند، مادرم خودش چادر به کمر می‌بست و به در خانه آن زن می‌رفت تا او را از خانواده‌اش برای حاجی خواستگاری کند!»
به گفته صنم زندگی در خانه حاجعلی خیلی جالب بود چرا که گاهی اوقات در یک هفته چند زن هم‌زمان با هم وضع حمل می‌کردند؛ «حاجعلی در میان 26 زن خود سه تای آنها را از همه بیشتر دوست داشت. اولی مادرم عاروس بود که هم پای حاجی بود. دومی محرم خانم و سوم همسر آخر پدرم، ماتابه بود.» صنم در جواب این سوال که آیا حاجعلی دستِ بزن هم داشته، خنده‌اش می‌گیرد؛ طوری که دندان‌های طلایش به چشم می‌آیند؛ «حاجی سیاست داشت. اگر خشم نمی‌کرد و از زن‌هایش زهرچشم نمی‌گرفت که آنها به راحتی نمی‌توانستند در کنار هم زندگی کنند. او گاهی دستِ بزن هم داشت اما بعدا دلجویی می‌کرد. خلاصه اینکه حاجی خیلی خانواده‌دوست بود».
گوش به آهنگ سطل مسی
«به پدربزرگم به این خاطر حاجعلی گدا می‌گفتند که او عاشق حضرت علی(ع) بود و ارادت خاصی به او داشت. به همین دلیل گدای علی لقب گرفت. حتی شعری که روی سنگ مزار او نوشته‌ایم هم بی‌مناسبت با اسم او نیست.» فرامرز حق‌پناه اینها را می‌گوید؛ او اولین نوه حاجعلی است که در سال 51 توانسته دیپلم بگیرد.
فرامرز مدتی روی خانواده‌اش تحقیق کرد تا آمار دقیقی از تعدادشان جمع‌وجور کند اما از آنجا که تعداد آنها خیلی زیاد است، از این کار منصرف شد.
«در آماری که سال 51 گرفتم متوجه شدم حاجعلی حدود 540 دختر و پسر و نوه و نتیجه دارد. شاید الان حدود 2300 نفر باشیم، شاید هم بیشتر.» فرامرز از حاجعلی خاطرات زیادی دارد.
او می‌گوید: «خوب به خاطر دارم که وقتی ما بچه بودیم حاجی برای اینکه دخترها، پسرها، نوه و نتیجه‌هایش را صدا کند، می‌گفت: «آهای. او تعداد زیادی از فرزندانش را به اسم نمی‌شناخت و به همه می‌گفت آهای!»
حاجعلی حتی برای صدا کردن بچه‌هایش از سر مزرعه هم رسم و رسوم خاصی داشت.
آن زمان تلفن همراه نبود. برای همین حق‌پناه بزرگ به یکی از ستون‌های خانه‌اش سطلی مسی آویزان کرده بود و هر وقت می‌خواست پسرانش را از سر مزرعه به خانه صدا کند، با یک چکش به سطل مسی می‌کوبید تا اعضای خانواده را دور هم جمع کند؛ «یکی از نشانه‌های حاجعلی داسی بود که همیشه همراهش بود. او بدون آن داس هیچ‌جا نمی‌رفت و اعتقاد داشت که ابزار کارش باید همیشه همراهش باشد. پیرمرد جز قند و شکر هیچ چیز دیگری نمی‌خرید. همه محصولات مورد استفاده‌اش را خودش به کمک همسرانش درست می‌کرد. از پشم و پنبه گرفته تا شیر و کره و پنیر.»
سفره عقدی برای سه عروس
یکی دیگر از خاطرات بامزه‌ای که همه فرزندان و اطرافیان حاجعلی آن را به خوبی به یاد دارند، مربوط به روزی می‌شود که حاجعلی سه نفر از همسرانش را در یک شب عقد کرد. این اتفاق را حسن حق‌پناه به خوبی به خاطر دارد؛ «عاروس، حوا، مریم، ننه خانم، ننه‌جان، محرم خانم، فضه، فاطمه، صغری و ماتابه یا مهتاب تنها چند تن از زنان حاجی هستند.» مدتی که حاجعلی برای فروش دام‌هایش به آمل رفت‌وآمد می‌کرد، از دو دختر اهل روستای «گتاب» خواستگاری می‌کند.
یکی از آنها ماتابه بود که آن زمان 14 سال بیشتر نداشت؛ «وقتی پدرمان می‌خواست این دو زن را به عقد خودش دربیاورد، یکی دیگر از دختران روستا هم از او می‌خواهد او را هم به‌عنوان همسر قبول کند. پدرمان هم قبول می‌کند. به این ترتیب او در آن شب سه زن را با هم عقد می‌کند!!»
با اینکه حاجعلی در طول زندگی‌اش زن‌های زیادی را به عقد خود درآورد اما فقط رضا یکی از پسران حاجعلی که حالا70 ساله است مانند پدرش چند همسر دارد. او تا به حال پنج همسر اختیار کرده است؛ «پدرم قبل از مرگش قصد داشت دختر دیگری را هم به عقد خود درآورد اما دیگر اجل مهلتش نداد. او هر کاری کرد نتوانست از خانواده آن دختر رضایت بگیرد.» بعد از آن ماجرا حاجعلی گفته بود که دخترهای امروزی پرتوقع شده‌اند و به هیچ شرایطی راضی نمی‌شوند
منبع: عرش نیوز


نظرات()   
   
پنجشنبه 16 آبان 1392  05:41

حکایت شده شیطان در یكى از دیدارهایى كه با حضرت موسى علیه السلام داشت و به آن حضرت پند مى داد، عرض كرد: اى موسى ! هیچ وقت با زنى كه بر تو حلال نیست در جاى خلوتى قرار نگیر؛ زیرا هر مردى كه با زن بیگانه در خلوت باشد، من نفر سوم آنها خواهم شد - آن قدر وسوسه مى كنم - تا آنها را به فتنه اندازم


نظرات()   
   
چهارشنبه 15 آبان 1392  08:50

 زن مطلقه بیوه دختر مجرد

آیا می دانید در ایران تنها حکومت شیعه بر اساس آمار رسمی :

7 میلیون زن مطلقه 

3 میلیون زن بیوه

2 میلیون دختران بالای 35 سال که به تجرد قطعی رسیده اند

وجود دارد

این در حالی است که در آمار غیر رسمی حدود 14 میلیون زن مجرد با شرایط خاص  در نظر گرفته می شود که جمعیت آنان از برخی کشورهای جهان افزونتر است!

یک سوال این تعداد زن مجرددر کجای تاریخ اسلام به نسبت جمعیت مسلمان به این تعداد  وجود داشته اند؟

در شرایط فعلی جامعه که امکان ازدواج برای  مجردان با وضعیت نرمال هم وجود ندارد برخی  بزرگان می فرمایند راه حل شرعی ازدواج است که این مهم به این راحتی قسمت زنان مطلقه نخواهد شد  و همچنان بزرگان می فرمایند برای رهایی از چرخه ی معیوب مشکلات روحی و اخلاقی راه حل شرعی ازدواج موقت است  اما از سویی برخی دیگر بزرگان می فرمایند اگرچه ازدواج موقت در شرع هست ولی در شاءن نیست!

از طرفی برخی بزرگان دیگر همنوع می فرمایند زنان ایرانی بروند خارج با مجردها ازدواج کنند ولی با مردان متاهل هموطن ازدواج نکنند

از طرفی هم برخی زنان در این بلاتکلیفی مسولان و بزرگان  ، تکلیف خود را با دین یکسره می کنند  قید همه چیزرا می زنند و راهی کاسبی در کشورهای همسایه می شوند تا لکه ی ننگی باشند بر پیشانی مردان تنها حکومت شیعه!



نویسنده: منصوره صامتی / کارشناس فرهنگ و رسانه ( )


نظرات()   
   

این مطلب از وبلاگ شخصی یک دختر خانم انتخاب شده است.

دختر و پسر

مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. منکلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادیشده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را بادو چشم نقاشی می‌کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر وپدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردندسوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند،متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد که مامان یک چشم ندارد.یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مامان اورا نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد.مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. ماماندفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردامی‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌کند. برادرم اشک‌هایش را پاک کرد ودوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدمو دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودنرا آن زمان فهمیدم.موضوع نقاشی، کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی ‌کهدست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیدهبود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشممامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بودو نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد.با دیدن نقاشی اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه ومامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد.گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را کامل نقاشی می‌کنم.گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه کردم.مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک‌هایم را پاک کرد و گفتعزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرهاواقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولیدخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتراست تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی. فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامانرفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویاشد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیرپرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم رامی‌شناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیراشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند.به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدنما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای کرد و با مامان دست داد.لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقاتشما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیهمعلم‌هایی که می‌شناخت هم احوال‌پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحتآنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشیدنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم مننمی دانستم ...مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد میشود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت:فکر می کنم نمره 10 برای واقع بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد واین بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر همخداحافظی کرد.آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمدو تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد.معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداشخیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردمبعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسرمن عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلویگریه‌ام را بگیرم.داداشم گفت: چرا گریه می‌کنی؟ گفتم آخه من یه دخترم!.


نظرات()   
   

خروس و مرغ

آبا زنان زیباتر از مردان هستند؟
اگر افراد مختلف بخواهند به این سوال پاسخ دهند قطعا خواهند گفت زنان معولا زیباتر از مردان هستند اما در مواردی ممکن است استثناء هم وجود داشته باشد.
انسان سوای بعد روحانی دارای بعد حیوانی و مادی هم هست. حس زیبایی شناسی ظاهری در واقع به این می پردازد که چه چیزی زیبا تر است. بنابر این بعد مادی و حیوانی قضیه مد نظر قرار می گیرد.
حالا اگر منطقی فکر کنیم و بعد روحانی و ارزش معنوی انسان را مد نظر قرار ندهیم شاید بتوانیم بین زن و مرد به لحاظ مادی مقایسه ای منطقی انجام دهیم.
زمانی که بعد معنوی کنار رفت و معیار و محک ما مادی شد آنگاه می توان انسان را در این زمینه یک جاندار دانست مثل سایر جانداران و پستانداران در عالم هستی.
در بین انسانها این طور شایع شده است که انسان تنها موجودی است که جنس ماده اش از جنس نرش زیبا تر است. در واقع وقتی انسان به حیوانات در طبیعت می نگرد خیلی سریع تشخیص می دهد که جنس نر در همه حیوانات از جنس ماده زیباتر است.
حال معیارهای تشخیص این زیبایی در خصوص حیوانات چه چیز هایی هستند؟
چیزهایی مثل: دم بزرگتر،یال،موها و پشم های پر پشت تر، قامت بلند تر، جسه درشت تر، پرهای پر پشت تر،چشمان جسورتر،اندام ورزیده تر و...

 حالا همین ویژگی ها را بین مردان و زنان مقایسه می کنیم، موهای پر پشت تر بدن،ریش،قد بلند تر،هیکل درشت تر، بدن ورزیده تر،چشمان جسورتر و ...
مشاهده می شود اشتراک زیادی بین جنس نر و ماده  چه در انسان و چه در حیوانات وجود دارد!
پس چه چیزی باعث شده است که به نظر برسد زنان از مردان زیباترند؟
دلیل این تنها پیش فرض ذهن ما و فطرت ماست. در اغلب جانداران به طور فطری این نر است که به دنبال جنس ماده می رود. انسان هم همین طور است. در واقع شاید به نظر آقای خروس و یا طاووس و یا شیر نر هم  ماده از او زیباتر است. بنابراین جذب او شده و نسل خود را حفظ می کند.
انسان هم همین طور است. از آنجایی که انسان به لحاظ ذهنی برتر از جانداران شناخته شده و قابل رویت دیگر است و توانایی های زیادی را توانسته با قوای ذهن برای خودش ایجاد کند، بنابراین بر خلاف حیوانات این حس خود را در قالب هایی مانند گفتار،نوشتار،آثار صوتی و بصری و نمایشی و... احساسات منتقل کرده و زبان به زبان چرخیده است. و حتی در گفتار بسیاری از بزرگان و فلاسفه هم می توان به وفور تعریف و تمجید های زیادی را یافت که حتی پا را از مسایل مادی فراتر گذاشته و زن ستایی های وسیعی انجام شده که حتی دایره خود را به ابعاد معنوی هم برده است.
از آنجایی که زنان مورد توجه مردان قرار گرفتند و این مردان بودند که بر اساس فطرتشان مجبور بودند که زنان را راضی کنند و زن تمایل به زیبا دیده شدن و مورد توجه قرار گرفتن دارد، لذا این طور معروف و مرسوم شد که زنان از مردان زیباترند.
این احتمال وجود دارد که موجودات دیگر هم مثل ما مو یا پر کمتر در بدن و جسه ظریفتر و صدای نازکتر را ملاک زیبایی و گرایش خود به جنس ماده را قرار داده اند و اگر از یابو ، شیر و خروس هم بپرسید خواهد گفت ما تنها موجودی هستیم که جنس ماده اش از جنس نرش زیباتر است.
شاید اگر یک موجود ماورای انسان هم به انسان نگاه کند از دید او مردان زیباتر از زنان دیده شوند.
از آنجایی که زنان میل به زیبا دیده شدن و مورد توجه قرار گرفتن دارند و این برایشان فطریست، لذا خیلی سریع راه جلب توجه و زیبا دیده شدن  و مورد توجه قرار گرفتن را یاد گرفتند و پیشرفت علم و مدرنیته  هم رسما در خدمت زنان قرار گرفت و انواع روش های آرایش و ترمیم نابسامانی های ظاهری توسط آنها مورد استفاده قرار گرفت. در حالی که برای بسیاری از زنان مدرن هر روز دست کم به اندازه یک تابلوی نقاشی خرج بر خواهند داشت . فراموش نکنید که اشک زنان فوق العاده گرانبهاست زیرا ممکن است مبلغ زیادی ارزش داشته باشد. زیرا مواد آرایشی این روزها گران است و خودتان بهتر می دانید. پس سعی کنید حتی الامکان اشکشان در نیاید تا پولتان به هدر نرود.

بزک دوزک

این مطلب را آقایان باید بخوانند و به هیچ وجه خود را دست کم نگیرند. مثل نرهای سایر موجودات با قامتی رسا و ایستاده و غرور مردانه به پیش روند و این غرور کاذبی را که شاید زنها به دلیل این ستایش های بیش از حدی که از آنها شده پیدا کرده اند به رسمیت نشناسند. به هیچ وجه خود را نبازند. و این را بدانند که در واقعیت آنها هستند که زیباترند. اما خوب یک چشمک به همدیگر می زنیم و فکر می کنیم که زنان زیباترند تا از این جنس لطیف بی بهره نمانیم!

این هم یک طنز چاشنی مطلب...

آرایش کردن زیاد دختران


نظرات()   
   
یکشنبه 8 اردیبهشت 1392  15:35

در روایات آمده در ملاقاتى كه حضرت یحیى علیه السلام با ابلیس نمود، در ضمن سخنانى كه آن حضرت با آنان ملعون داشت ، مى پرسد: اى ملعون ! چه چیز بیشتر موجب خوش حالى و روشنى چشم تو مى گردد؟
عرض كرد: زنان (بى ایمان ) كه ایشان تله ها و دام هاى من اند. وقتى لعنت و نفرین هاى صالحان بر من جمع مى شود، نزد زن ها مى روم و از ایشان دل خوش مى گردم .


در حدیث دیگرى آمده است : ابلیس به خدمت حضرت یحیى علیه السلام عرض كرد: اى یحیى ! هیچ چیز مثل زنان كمر مرا محكم نمى كند و چشمم را روشن نمى گرداند. ایشان تله ها و دام هاى من اند و تیرى هستند كه به وسیله آنان خطا نخواهم كرد: پدر و مادرم به فداى ایشان باد.


سپس افزود: اگر آنان نبودند، من نمى توانستم پست ترین و بى عرضه ترین مردان را گمراه كنم ! چشم من به ایشان روشن است ، به واسطه ایشان به مرادم مى رسم ، به سبب آنها مردم دنیا را به پرتگاه مى برم . مهمترین وسیله اى كه شیطان جهت اغواى آدمیان به كار مى برد، در درجه اول زنان و پس از آن پول است . از این جهت گفته شده : زنان (بى تقوا) زاده شیطان اند.


نظرات()   
   

شنبه- موج اول
آقای مربوطه اصرار دارد که در این بیست سال زندگی مشترک حق ما را خورده است!
می گویم: نخورده اید!
می گوید: خورده ام! اصلا شما می دانید فمنیست یعنی چه؟!
می گویم: خوردنی است؟!
می گوید: دیدید که نمی دانید خانم! در ثانی مگر نشنیده اید که شاعر می فرماید
«زن بود شعر خدا مرد بُود نثر
مرد نثری سره و زن غزلی تر باشد»(1)
می گویم: آقا! زبانتان را گاز بگیرید!
می گوید: انقدر آقا آقا نکنید، مردم می شنوند!
می گویم: بشنوند!

 می گوید: خوبیت ندارد خانم! شما سرور ما هستید.

می گویم: هر چه شما امر کنید!

یک شنبه- شما اطلاعاتتان کم است!
می گوید: خانم شما این شعر را شنیده اید؟!
 می گویم: کدام شعر آقا؟! مگر بچه ها فرصت شعر خوانی برایمان می گذارند.
می گوید:
«خیز از جا پی آزادی خویش/خواهر من زچه رو خاموشی
خیز از جای که باید زین پس/خون مردان ستمگر نوشی»(2)
 می گویم: خون مردان ستمگر؟! دیگر چیز قحط است آقا؟
می گوید: نه خیر! شما اطلاعاتتان کم است!
می گویم: هر چه شما امر کنید!

دوشنبه-موج دوم
آقای مربوطه قبل از رفتن به سر کار لباس ها را شسته، خانه را مرتب و غذا را هم آماده کرده است.
می گویم: پس فمنیست یعنی این؟!
می گوید: تازه کجایش را دیده اید!
می گویم: عجب چیز خوبی است! پس آقا قبل از رفتن صبحانه بچه ها را هم بدهید.
می گوید: هر چه شما امر کنید!

سه شنبه-تا این وقت شب کجا بودید؟!
می گوید: خانم! تا این وقت شب کجا بودید؟!
می گویم: «کن طلب حق خود ای خواهر من/ از کسانی که ضعیفت خوانند
از کسانی که به صد حیله و فن/گوشه خانه ترا بنشانند»(3)
می گوید: صحیح! اما دیر وقت است ها.
می گویم: شما که کوتاه فکر نبودید، در ثانی شام چه داریم آقا؟!
می گوید: هر چه شما امر کنید!

چهارشنبه-موج سوم
می گوید: خانم! بعد از یک عمر زندگی مشترک اتاق تان را از ما جدا کرده اید؟!
می گویم:
«تا به کی در حرم شهوت مرد/ مایه عشرت و لذت بودن
تا به کی هم چو کنیزی بدبخت/ سر مغرور به پایش سودن»(4)
می گوید: صحیح! اما آن سند ازدواج چه می شود؟!
می گویم: آن مربوط به بیست سال پیش است!
می گوید: هر چه شما امر کنید!

پنج شنبه-دادگاه خانواده
می گویم:
«باید این ناله خشم آلودت/ بی گمان نعره فریاد شود
باید این بند گران پاره کنی/ تا ترا زندگی آزاد شود»(5)
می گوید: صحیح! اما هنوز دیر نشده ها! از خر شیطان پایین بیایید، لااقل به فکر بچه های طفل معصوم باشید.
می گویم: نه خیر! تازه از خر شیطان پایین آمده ام، اصلا شما در این بیست سال حق مرا خورده اید!
می گوید: «خود کرده را تدبیر نیست»
می گویم: پس امضا کنید آقای خود کرده!
می گوید: هر چه شما امر کنید!

جمعه-«خانه سیاه است! »
می گویم:
«فاتح شدم. خود را به ثبت رساندم»(6)
دیگر کسی نیست که چیزی بگوید،«خانه سیاه است! »

منابع:
1.ملک الشعرای بهار
2و3و4و5.ابیاتی از قطعه ای منسوب به فروغ فرخ زاد در دایرﺓ المعارف قدرت و مقام زن در ادوار تاریخ دفتر سوم تالیف غلامرضا انصاف پور صفحه 258
6.فروغ فرخ زاد

به نقل از مهرخانه


نظرات()   
   

به نام خدا
در سفری که اخیرا به مشهد داشتم، با صحنه عجیبی مواجه شدم. در یکی از رستورانهای بین راه که برای نماز و شام پیاده شدیم، با کمال تعجب دیدم خانم جوانی دم توالت مردانه نشسته روی صندلی و جلویش یک میز گذاشته اند و روی میز هم یک ظرف که هر که از توالت در میاد، حق التخلیه اش را توی اون بریزه !
آخه ایجاد اشتغال برای بانوان به چه قیمتی؟!؟
یادمه چند وقت قبل که مطلبی در اعتراض به راننده شرکت واحد بودن زن ها نوشته بودم، خیلی ها تعجب کرده بودند که چه اشکالی داره یک خانم راننده اتوبوس خط واحد باشه
حالا می خوام ببینم کسی هم هست که از شغل دمِ توالت مردانه نشینی هم حمایت کنه یا نه!

برگرفته از وبلاگ
بهشت


نظرات()   
   
پنجشنبه 27 بهمن 1390  11:50

به نام خدا

در زمان عیسی ابن مریم زنی بود صالحه و عابده،

چون وقت نماز میشد هر کاری داشت میگذاشت و به نماز و طاعت و عبادت مشغول میشد.

روزی نان می پخت، موذن بانگ کرد، نان پختن را رها کرد و به نماز مشغول شد. چون در نماز ایستاد، شیطان در وی وسوسه ایجاد کرد تا تو از نماز فارغ شوی همه نان هایت سوخته است. زن به دل جواب داد: اگر همه نان ها بسوزد، بهتر است که روز قیامت تنم به اتش دوزخ بسوزد.

دیگر بار شیطان وسوسه کرد که پسرت در تنور افتاد و سوخت. زن در دل جواب داد: اگر خدای تعالی قضا کرده است که فرزندم در اتش بسوزد، من به این قضای خدای تبارک و تعالی راضی گشتم و از نماز دست بر ندارم، که الله فرزندم را نگاه دارد از اتش.

شوهر زن از در خانه آمد، زن را دید در نماز، نان را در تنور به جای خویش دید نسوخته و فرزندش را دید که در آ تش بازی می کند بدون اینکه آسیبی ببیند و آتش برایش سرد و گلستان.

چون زن از نماز فارغ شد شوهر دست او را گرفت و کنار تنور آورد و در تنور نگریست، فرزند را دید به سلامت و نان به سلامت هیچ بریان نشده، تعجب کرد و هردو سجده شکر به جای آوردند.

شوهر فرزند را برداشت نزد عیسی برد و جریان را برای وی گفت. عیسی گفت: برو از این زن بپرس چه معامله ایی با خدا کرده است و چه سری دارد با خدا. اگر چنین کرامت برای مردان بود برای وی وحی میامد.

شوهر پیش زن آمد و از اعمال وی پرسید. زن جواب داد: کار آخرت پیش گرفتم و کار دنیا را باز پس داشتم و دیگر اینکه اگر هزار کار داشتم تا صدای اذان را شنیدم کار را رها کرده و به نماز مشغول شدم و دیگر اینکه بدون طهارت ننشستم الا در حال زنان. و هرکه با من جفا کرد و دشنام داد، کین او را در دل نگرفتم،  کار خویش را به خدا واگذار کردم و به قضای او راضی شدم. و دیگر اینکه نماز شب و نماز چاشت را فراموش نکردم.

عیسی گفت اگر این زن مرد بود پیامبر میشد.

عارف ربانی ملا حسین قلی همدانی می فرمودند:

کسانی که در مقام دین به جایی رسیدند همه از شب خیز ها بودند، از غیر آنها دیده نشده.

انجمن حمایت از حقوق مردان: این داستان از این نظر قابل توجه است که نشان میدهد جایگاهی که خدا برای زن قرار داده، جایگاه اجتماعی نیست و این مخصوص اسلام هم نیست، بلکه در همه ادیان چنین است. نه اینکه زن نزد خدا عزیز نباشد. چه اینکه کرامتی که به این زن شده است، کم از کرامات علما ندارد. اما با همه این کرامات و تعزز ها، زن از حضور در اجتماع منع شده است. اصلاً شرط صلاح زن همین است. اگر غیر از این بود کم نبودند که زنان صالحه ای در تاریخ که می توانستند به مقام پیامبری برسند، اما از میان آنها حتی یک پیامبر (به دلیل ویژگی های حضور اجتماعی که یک پیامبر باید داشته باشد) وجود ندارد.


نظرات()   
   
آخرین پست ها
html] [/html]
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو