کفسابی انجمن حمایت از حقوق مردان - مطالب ابر خاطرات طلاق یک مرد

این مطلب از وبلاگ روزی که مرد شدم جهت مطالعه شما آماده گردیده است:

یادداشت میکنیم، اول دی ماه سال 1392، روزی که بعد از تقریبا" دو سال فشار و تنش و تحمل زیاده خواهی و حماقت یک آفت توی زندگیم ازش آزاد شدم و ان شالله هیچ زندگی ای آفت نبینه!

 سال 1390 بود که از طریق وبلاگی که داشتم(همه خواستگاری های من) یکی از خواننده هام به هر طریقی که میشد پا پیش گذاشت که یه جوری ارتباط رو برقرار کنه، اولش بهم گفت چند تا دختر داره که میخواد بهم معرفی کنه ولی وقتی که دیدمش، خب ترجیح دادم با خودش در ارتباط باشم، درست دی ماه همین سال بود که بعد از کلی ای میل دادن و ابراز تمایل غیرمستقیم ایشون حاضر شدم برای اولین بار اون زن رو ببینم؛ همه چیز خیلی فوری و فوتی پیش رفت ... همه چیز به شکل شگفت آوری پیش میرفت،‌بدون هیچ تعللی،‌ بعد از حدود یک ماه که همدیگرو میدیدم، به خانواده ها اطلاع دادیم، شب 22 بهمن 90 مراسم بله برون بود و اوایل فروردین هم عقد و اردیبهشت عروسی، این ایام هم انقدر سریع میگذشت که نگو، ظاهرا" همه چیز خوب بود، ولی من بزرگرین و احمقانه ترین اشتباه زندگیم و انجام دادم، بدون تحقیق و بررسی، تن به ازدواجی دادم که امروز با عنایت حضرت حق به جدایی ختم شد!

قبل از عقد، همه چیز اوکی بود و گل و بلبل، نشونه های از تندمزاجی و تندی میشد توشون دید ولی خب به هر حال هر کسی اشکالاتی داره، مگه ما عاری از اشکالیم!! به هر حال با سرعت گذشت، اختلافات خیلی خیلی سطحی و بی اهمیتی وجود داشت که با مناعتی که تو خودم و خانوادم میدیدم این چیزا اصلا" مهم نبود، چند بار سر چیزای بی ارزش ناراحتی و تلخی راه انداخت و حتی دعوا، مثل لباس عروس و فیلم و عکس و این چیزا، من که قائل به این نبودم که هزینه های بی جایی در این خصوص داشته باشیم و مگه چه اهمیتی داره لباس عروس ارزون تر یا دست دوم و یا مثلا یه فیلم برداری توپ نداشته باشیم یا یه آرایشگاه مشهور نریم، مگه چی میشه و از این حرفا ... ولی خب برای بعضیا این ظواهر پوچ و بی اساس از زندگی مهم تره، با خودم این توجیه و داشتم خب این آدم سر این خواسته های احمقانه میخواد زندگی رو تلخ کنه، خب گفتم چه اشکالی داره، دختر بچه ست و ذوقی داره و نزنم به ذوقش ... انصافا" خواسته های زیادی نداشت، ولی خب همونم از نظر من ارزش نداشت ولی خب طرف ذوق داشت، منم گفتم چه اشکالی داره چند صد هزار تومن بیشتر بدیم و دلش خوشحال بشه ... ولی البته یه گراهایی از نوع نگاهش به دنیا و منظر سطحی و پوچی که داشت دستم اومده بود و خودم رو آماده تعامل و برخورد باهاش کرده بودم، این پوچ گرایی و سطحی نگری و قشر زدگی به مرور بیشتر نمود داشت، متاسفانه نمیدونم چرا همه چی خیلی سریع و فوری پیش رفت، هر چقدر ما اهل مدارا و رودربایستی بودیم، اونها وقیح و خودخواهانه پیش میتازوندن و ما خب حیا میکردیم و خیلی جاها حرفی نمیزدیم ....

شاهد مثال، اینکه خانواده من هر بار با اومدن اون زنه به خونه مون براش هدیه میدادن و اون بدون هیچ یادآروی ای از این هدایا خیلی بی صفتانه از نوع رفتار خانواده من تو مدل هدیه دادن ایراد میگرفت... این روحیه نا سپاسی تو وجود و شخصیت همشون موج میزد، یادم نمیره وقتی خونه خواهرش پا گشا شدم، با کلی دک و پوز و فیس و افاده یه لا پیرهنه از اینایی که وسط خیابون میریزن 7 هزار تومن بهم هدیه داد و یا جهیزیه ای که آورده بود همچین آش دهن سوزی نبود ولی من همیشه ازش شاکر بودم و سپاسگذار که لطف کردین و از این حرفا ... این روحیه نا سپاسی و نمک نشناسی داشت دیگه اذیت میکرد که توهمات احمقانه زنانه ش بلند شد، بهم میگفت تو با یه زنه قد بلند، بلوند که یه بچه داره در ارتباطی !!! و من از تعجب شاخ در میاوردم ... از همه بدتر دروغ گویی هایی بود که علی الدوام داشت و برای رسیدم به هدف های بی ارزشی که برای خودش متصور میشد دست به هر رفتار سخیفانه ای میزد که بعد از فهمیدن من جز اشمئزاز چیزی برای من نداشت...

من آدم خیلی پاک و سالمی نیستم، ولی یه زندگی سالم، در درجه اول احترام و خوش بینی میخواست، نه بد دلی و بی حرمتی ... یه خانواده خوب صداقت اصل انکار ناپذیری تو تداومشه و نه اینکه من یادم نمیاد حرف راستی ازش شنیده باشم!! یه زندگی خوب نمک شناسی و سپاسگذاری برایش واجب عینیه و اگه رفتار تشکر آمیز بین خانواده نباشه اون خانواده تبدیل به محیط نا امن میشه، خودخواهی و خود بینی، رفتارهای خشونت آمیز، دخالت های بی مورد و بی جای خانواده ها هم بلای جون اون زندگی کمی بیش از سه ماهه بود، متاسفانه اون همه چیز رو اون هم به شکل وارونه ای به خانوده ش منتقل میکرد، در حالی که من خواست و نیت و رفتارم این بود که اگه مشکلی هم داشته باشیم باید خوبی هاو خوشحالیمون رو به خانوادمون منتقل کنیم تا خیال اونها از قبل همسر بچه هاشون و زندگی بچه شون راحت بشه ...

خانواده ایشون دو بار با بی تربیتی وارد منزل پدری من شدن و واقعا وقیحانه بی حرمتی کردن ولی پدر و مادرم با بزرگواری و بخشش اون ها ندیده گرفتن و از ما خواستن که با هم خوب زندگی کنیم ...

پرده دری، دریدگی، بی حیایی، ضرورتا" این نیست که لخت بیای بیرون سر و سینه ت رو بدی بیرون، بی حیایی روحیه است و نه ظاهر ... دریدگی ظاهری نیست بلکه رفتاریه ... طرف من محجبه بود و خانوادش هم همین طور اهل مداحی و خانم جلسه ای این جور برنامه ها، ولی متاسفانه دریده بودن، متوحش و افسار گسیخته و بی حیا!

بیشتر از 150 تا اس ام اس دارم که به خانواده من فحاشی کرد، الفاظی که من شرم دارم از بیانش، حتی نیمتونم بگم صفات خانوادگیشون رو بیان میکرد، چون بالاخره ظاهر خانوادش شبیه آدمیزاد بود، بگذریم، برادرش من رو تهدید به قتل کرد، اون یکی برادرش با تماس به خونه ما الفاظ رکیکی به کار برده که منو واسه همیشه به خاطر این احمقانه ترین انتخابم شرمنده خانوادم کرده !!!!

روزی که از خونه رفت بیرون، به جای عذر خواهی از دیر اومدن خونه، با توحش به سمت من تو خونه پدریم حمله ور شد و اون روز خانواده من تازه فهمیدن که ما مشکل داریم، بعدش زنگ زد برادرش اومد و بعدشم با تهدید من از خونه رفتن بیرون، حرف عمیقی که بهش زدم و ایمان داشتم بهش این بود که پشیمون میشه از رفتنش !!

خانواده من به اصرار من بعد از رفتن اون از خونه، رفتیم مسافرت، جاتون خالی یه مشهد گردی اساسی داشتیم دو هفته گشتیم و خوش گذروندیم ... البته دلم میخواست اون هم پیشمون باشه ولی باید تنبیه میشد، که هر جور که میخواد زندگی نکنه و هر مدلی با مرد زندگیش حرف نزنه و تبعیت داشته باشه! 

تو مسافرت فهمیدم که رفته خونم و رهن مستاجر و حقوق و همه چیمو توقیف کرده، یادمه شبونه از گرگان راه افتادم با اتوبوس اومدم تهران که حسابای بانکیمو که کلی پول این و اون توش بود و بستم که نتونه بیشتر زا این چپاول کنه ...

یه خصلت خیلی خوب که دارم، توی هر دعوا ظاهر آروم و همراه با لبخندی دارم و طرف دقیقا از این آرامش ظاهریم حرصی و کفری میشه ولی خب چه کنم، با خودم گفتم، دختره بد بخت با بد کسی در افتاده، من در نهایت اینکه به شدت منصف، مشفق، مهربون و با گذشتم، پاش بیافته انقدر لج باز میشم که خدا میدونه، واسه همینم از خودم که مطمئن بودم حرکاتم چیه ولی منتظر بودم اون حرکتی بکنه ...

توی مسافرت یکی از اقوامش زنگ زد، بهش اجازه دخالت تو زندگی شخصیم رو ندادم، زنگ زده بود به اقوام من، البته این مورد رو مدت ها بعد فهمیدم و فهمیدم که چه چیزهایی گفته و چه دروغ ها و تهمت هایی سر هم کرده ... البته یکی از اقوام که توقع داشت دخترش رو بگیرم و به لوندی دخترش یه رکب کنده زده بودم، سوسه شو اومده بود و بدجنسی خودش رو ثابت کرد ولی خب او حیله گر و دروغ گو و دو به هم زن بود و یکم اقوام ما هم اوایل سادگی کرده بودن و چند ماه با من حرفی نمیزدن و شده بودن جاسوس اون !!! خب کسی جرات اینکه تو زندگی من دخالت کنه رو نداشت، با اینکه من یکی از افتاده ترین و خاکی ترین افراد فامیلم که با هر کسی از کوچیک و بزرگ شوخی دارم و همه باهام راحتن ولی خب بعضی چیزا رو خب حریم قائلن و میفهمن ... از این بابت خدا مو شاکرم...

بارها زنگ میزد و من روی خوش نشون بهش نمیدادم و اون شروع میکرد به فحاشی نسبت به خانواده من و من هم با آرامش هیچی بهش نمیگفتم ... بعد از یه مدتی دوباره قربون صدقه میرفت و از راه تقاضای سکس وارد میشد، اون موقع واقعا حالم از این جور موجودات به هم میخورد ...

اولین باری که تو دادگاه دیدمش همه سران خیانت، از جمله خواهر و برادراش اومده بودن، و من مثل همه دادگاه هایی که رفتم تنها، و آروم! ...

رفته بود دادسرا ازم شکایت کیفری کرده بود، داسرا جایی که جانی های خطر ناک و اراذل و اوباش و میارن و به شکایات کیفری رسیدگی میکنن، با خودم گفتم این با چه خیالی اومده اینجا که منو بازداشت کنه، متاسفانه داماداشون اومده بودن شهادت دروغ داده بودن که من از خونه بیرونش انداختم و حکم بازداشت من صادر شد که خواهر عزیزتر از جانم اومدن و ضمانت شدن و من بازداشت نشدم،‌ ....

 هر کاری که تونست انجام داد، هر کاریا که تونست، میشد؛

6 نفر شاهد جور کرد که من از خونه انداختمش بیرون ... شهود دست رو قران گذاشتن که من زدمش ... سه تا از اون شهود رو تو عمرم ندیده بودم، ولی اون شهود مرد غریبه ای که تا به حال ندیده بودم با دست گذاشتن رو قران شهادت دادن که من زدمش و دستشو کبود کردم!!!!!

انقدر بعد از این دادگاه آرامش عجیبی خدا بهم داده بود که نگو ... میدونی وقتی حق باشی و به طرفداری خدا از حق ایمان داشته باشی دیگه هیچ غمی برای تو نیست ...

بارها شد تماس گرفت که من برم خونشون از خانوادش عذر خواهی کنم که برگرده و من هرگز این کار و نمیکردم، با بد چیزی در افتاده بودین، با غرور یه مرد! 

ولی باز غرورم رو برای زندگیم زیر پا گذاشتم، چندین بار رفتم دم خونشون، یه بار خواهرش اومد دم در و فحاشی کرد و چندین بار هم خودش دبه در آورد ... از من تعهد میخواست به چیزی که نکردم اعتراف کنم ... منم که عمرا زیر همچین چیزی برم!

به هر حال از فروردین 92 تا شهریور همین سال هیچ ارتباطی نداشت، تا فهمیدم که خونه مو میخواد بذاره مزایده،‌خونه ای که با پدرم به شراکت خردیه بودیم ولی چون به اسم من وام روش هست همش به نامه منه و الان توش با خانوادم میشینیم ... نامه مزایده ش رو گرفته بود،‌ وقتی فهمیدم واقعا دیگه آروم و قرار نداشتم، بیست روز از سخت ترین روزهای زندگیم رو داشتم گذروندم ... فاصلخ بین درخواست مزایده تا تاریخ مزایده فقط یک ماه بود، بیست روز اولش به هر کسی که فکرشو بکنین رو زدم که به حقم یعنی اعمال مستثنیات دین برسم، چون متاسفانه قضات این مملکت همه چیز رو به نفع خانم ها مصادره میکنن حتی قانونی که کاملا به نفع زن ها نوشته شده رو باز به نفع زن ها خم میکنن ... به هر حال به هر زور و تدبیری شد سراغ رییس محاکم تهران رفتن و رئیس مجتمع رفتن و ... بالاخره رای رو توی شورای قضات به نفع خودم برگردوندم، این روزهای بعد از 7 ماه طرف اومده بود و دم از آشتی میزد، منم خب همراهیش میکردم ... گفت بیا بریم مسافرت منم موافقت کردم و گفتم فقط پول ندارم ... تو همون روزها تونستم با لطف و عنایت حضرت حق رفع توقیف خونه پدریمو بگیرم و اون نمیدونست، باهاش چند جلسه همراه بودم، صراحتا ازم میخواست که پدر و مادرم رو از خونشون بندازم بیرون، مهریه ش رو تمام و کمال بدم،‌ نفقه شرو هم همینطور که اون بیاد باهام زندگی کنه ... منم فقط تماشاچی بودم بهش فرصت میدادم خوب خودش رو نشون بده .... روزی که فهمید خونه از چنگش در اومده یه سه شنبه ای بود تو مهرماه، فوری بهم اس داد بیا از هم جدا شیم!!!!!!!!!!! من بقیه مهریه رو میبخشم و بعد تو هم طلاق بده ... بهش گفتم چی شد تو که گفتی میخوای برگردی ... برگشته به من میگه تو منو بازی دادی نامرد و ... گفتم چه بازی ای .. تو خونه رو میخواستی به لطف پروردگار به دست تو نیافتاد حالا من همونم آدمم بیا باهم زندگی کنیم ... پاشو تو یه کفش کرده بود که طلاق در مقابل بخشیدن مهریه ... منم هیچ حرفی نمیزدم!

یه روز دیدم دادگاه منو خواست، قاضی محترم پرونده منو تهدید کرد اگه طلاقش ندم دوباره خونه و حقوقم رو توقیف میکنه!!!! (لازم به ذکره تو این ایام اقساط مهریه و نفقه ای که با اون قسم ها تونست زنده نگهش داره رو پرداخت میکردم، حتی 1.500.000 تومن خسارت جهیزیه گرفت برای چیزی که مصرف حتی نشده!!!) همزمان داداشش با داد و بیداد تهدید کرد که اگه طلاقش ندی زندگیتو سیاه میکنم، منم گفتم خون خودت رو کثیف تر از اینی که هست نکن مگه طلاق نمیخوای،‌بیا بریم طلاقش بدیم ... از اونجا که شکه شده بود و فکر میکرد منم مثل خودش بد ذات و بی صفت باشم یکم آروم شد قرار شد فرداش بریم دفترقضایی تا دادخواست طلاق توافقی ثبت کنیم ...

راستشو بخواین من دلم راضی نبود به این سادگی و با این حماقت این دختر بیوه بشه  ... یک سال بهش فرصت داده بودم و اساسا امیدی به آدم شدن خودش و خانوادش نداشتم ولی خب دلمم نمیومد ... دقیقا یک نگاه ترحمی داشتم، نشسته از بدی هیا طلاق برای قاضی حرف زدم و قاضی رو مجاب کردم که چند روز به این دختره بی عقل وقت بده که فکرکنه و بعد تصمیمش و بگیره و.... ولی خب قاضی راضی نمیشد ....

خود دختره اصلا راضی به طلاق نبود چندین بار شل کن سفت کن راه انداخته بود، منم خب خداییش راضی نبودم .... ولی به هر حال بعد از کش و قوس های زیاد قبول کرد ... همه وسایلش رو که تو خونه مودنده بود و پسش دادم ... و اون که حتی آئینه روشویی و وسایل حموم رو جارو کرده بود از خونه مثل دزدا برده بود و پس نداد، البته من بخشدیم بهش...

تقریبا 70 میلیون تومن ازم گرفته، برای سه ماه زندگی مشترک، من حدودا 100 میلیون تومن ضرر مادی کردم، دو سال عمرم تلف شد، از همه مهمتر خانوادم در ناراحتی بودن و خودم هم فشار ... ولی با همه اینها خدا رو شاکرم ... این کابوس و آفت از زندگیم گورش و گم کرد!

برام دعا کنین و خوشحال باشین از این نعمت بزرگی که خدا بهم داده! 

میخواستم این متن رو براش بفرستم، دیدم ارزش نداره یه اس براش هدر بدم، چون به هر حال اون نمیفهمه:

ماگذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی،‌ تو بمان و دگران ... وای به جال دگران!

 

+ از این به بعد، هیچ اثری از اون آفت نخواهم داشت و با امید به خدا به زندگی آتی م فکرمیکنم ... خدا رو شکر حقی رو نا حق نکردم،‌ و قلبی آرام خدا رو شکر میکنم که خدا رو دارم!



نظرات()   
   
آخرین پست ها
html] [/html]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic