تبلیغات
کفسابی انجمن حمایت از حقوق مردان - مطالب ابر عقد نافرجام

داستان زیر مربوط به پسری است که با هزار آرزو و تلاش در حال تدارک زندگی و عروسی بود. اما نیرنگ یک دختر و افکار فمینیستی او و جو خراب جامعه با وارد آوردن خسارت سنگین روحی و مادی این پسر را به شدت ناامید و افسرده کرد!

این مطلب از سری خاطرات و ارسالی های کاربران سایت است. البته بخاطر طولانی نشدن از مصایب دادگاه خانواده و جو زن سالار در آن دادگاه و رفت و آمدهایی که داشته فاکتور گرفتیم و باقی داستانش را نقل کردیم.

به دلیل طولانی بودن متن بخش وقایع دادگاه را حذف کردیم. مثلا مراحل کار مثل گرفتن دادخواست و امضاء و این طور موارد که نیاز دارد در بخش های دیگر سایت بعنوان مطالب آموزشی بیان شوند.

************************

عقد نافرجام

من حدود 4 ماه با کسی نامزد بودم. و 8 ماه عقد کرده . سه ماه هست که جدا شدم. جمع بزنی میره میرسه به سال 91 اواخر سال که باهاش آشنا شدم. از قبل دوست نداشتم با زنی ازدواج کنم که کار کنه و یا ادامه تحصیل بده .توی همون صحبت های اول بهش گفتم موافق ادامه تحصیل شما نیستم. اما چون سر کار میرفت به اصرار خانوادم که دختر چادری و متینی به نظر میرسیدقبول کردم که سر کار بره. اصلا با عشق و دوستی قبلی باهاش ازدواج نکردم. خانوادم معرفی کردند. فقط چون فکر کردم دختر سالمیه و واقعا هم بود و خودش هم خیلی علاقه نشون میداد 4 ماه محرم بودیم و بعد از 4 ماه عقد کردیم. من خونم رو تهیه کردم و دنبال وام و تهیه ملزومات زندگی بودم. اینم که گفتم بره سرکار مرد و مردونه پای حرفم ایستادم.
همه چیز خوب بود. واسه دوره محرمیت رو میگم. اما درست بعد از عقد یک ماه نشده محل کارش عوض شد. عوض شدن منطقه کاریش همانا و عوض شدن خودش هم همانا!
بعد از یک ماه از عقد گذشت سر کار بودم همکارش زنگ زد گفت حال خانمت خوب نیست بردیمش دکتر.
تمام وجودم لرزید و دویدم که برم بیمارستان مرخصی ننوشته زدم بیرون.رفتم یک چکاف کامل گرفتم. تازه فهمیدم بیماری قلبی داشته و به من نگفتن. به خانوادم چیزی نگفتم و فقط گفتم سرش گیج رفته فشارش اومده پایین چیزی نیست.از این که سرم کلاه رفته ناراحت نشدم از اینکه به من دروغ گفته بود ناراحت شدم.ازم خواهش کرد چیزی به خانوادم نگم و پیشم بمونه. دلم سوخت و علاقه ای که شکل گرفته بود مانع میشد که بتونم فراموشش کنم. .بردمش متخصص قلب گفت با کمی مراقبت میتونه بچه دار بشه اما خطر داره براش باید خیلی مواظب بود.چند بار دیگه حالش بهم خورد و من ماستمالیش کردم.تا خانوادم چیزی از این موضوع نفهمند. با این موضوع کنار اومدم و حتی غم هم به دلم راه ندادم و باعث نشد که ازش بدم بیاد. اما حس میکردم همکارش که یک خانم بود داره روش اثر منفی میذاره. از کجا فهمیدم؟
یک روز سرزده خواستم برم دنبالش دیدم خودش و همکارش چادراشون رو در آورده بودن گذاشته بودن توی کیف. خیلی بهم برخورد. گفتم ما از اول صحبت کردیم بنا بر این بود تو چادر بذاری اما وقتی من نیستم چادرتو بر میداری؟ من بهت گفتم اگر میخوای چادر نذاری بهم بگو من انتخاب حجاب رو پای خودت میذارم. اما وقتی از من پرسیدی توی جلسه خواستگاری که دوست داری من چادر بذارم یا نه گفتم من چادر رو ترجیح میدم  تو گفتی تا عمر دارم چادر میذارم بخاطر تو. گفتم دوست ندارم از روی اجبار باشه اما اگر چادر گذاشتی دیگه دوست ندارم تیپ عوض کنی.. گفت باشه. وقتی با دیدن برداشتن چادر از سرش ازش جویا شدم که چرا این کار رو کرده. گفت خانم ش... همون همکارش وقتی سر شوهرشو دور میدیده چادر بر میداشته و آرایش میکرده و در مسیر راه کار تا خونه به چند جای دیگه هم سر میزده . به من هم گفته خوب چه اشکالی داره تو که خلاف شرع نمی کنی..بذار وشوهرت فکر کنه تو چادر میذاری و ...
بهش گفتم راضی نیستم اگر از این دفعه بدون حضور  من چادرتو برداری یا با اون همکارت جایی بری و به من اطلاع ندی. لطف کن دیگه به جز همکاری در محل کار بیرون از محل کار دیگه به اون زن کاری نداشته باش. واقعا برای شوهر اون همکارت متاسفم.
بعد ها یک وقتایی تماس می گرفتم باهاش. گوشیش خاموش بود. بعد از اونکه میدیمش می پرسیدم ف... چی شده؟ میگفت هیچی گوشیم خاموش شد. باطری تموم کرد. از دستم افتاد خراب شد و...
الان ساعت چنده 8 شب. کی تعطیل میشه از محل کارش ساعت 4 بعد از ظهر. خدایا یعنی کجاست؟ نکنه حالش بد شده؟ نکنه دزدیدنش خدای نکرده. نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟
زنگ میزنم به پدرش سلام پدر جان ف... کجاست؟ پدرش میگه خبر ندارم. حالا هم من نگرانم هم پدرش!!!
دیگه خسته شدم انقدر زنگ زدم. راه می افتم توی خیابون. هر چی می گردم خبری نیست! زنگ میزنم به پدرش میگم اومد خونه لطفا به منم خبر بدید از نگرانی دربیام. پدرش میگه باشه!
نیم ساعت بعدش زنگ کیه باباش. ف... اومد ولی من دارم میبرمش دکتر. ای داد بیداد دیگه چی شده؟ هیچی داشته توی خیابون فلان سمت هفت حوض که اصلا ربطی به مسیرش نداشت میرفته که یک موتوری بهش میزنه وفرار میکنه. اونم پاهاش کبود و ساییده شده  و لنگون لنگون تا خونه برگشته! واسه اینکه مو بر نداشته باشه و لگنش صدمه ندیده باشه میبره عکس بگیره.
دیگه کارد میزدی خونم در نمی آمد. خودمو رسوندم بیمارستان. میخواستم یک چیزی بهش بگم. دیدم تو چشماش اشک جمع شده از درد گریه می کنه.
دلم سوخت. اصلا طاقت دیدن اشک زنها رو ندارم. اینکه دیگه خانمم بود. خلاصه اون شب باهاش برگشتم خونشون.  مادرم اینها هم اومدن . پدر و مادرم که فهمیده بودن اون رفته از محل کارش و خودسری کرده ناراحت بودن. چند بار دهنشون پر شد چیزی بگن من نذاشتم. اونا اومده بودن عیادت و آبیموه آورده بودن. پاشو آتل گرفته بودن. رباط پاش کشیده شده بود. خواستیم برگردیم گفت شب پیش من بمون. بهش گفتم تا وقتی عقد هستیم من پیش تو نمی خوابم. گفت من دخترم من باید بگم نه تو می گی نه!
گفتم مرام من اینه. میدونم تو بهم حلالی اما بذار مزه کنار هم خوابیدن بمونه واسه شب عروسی. گفت خوب کاری نمی کنیم. گفتم من از خودم مطمئن نیستم !  و دوم اینکه بخاطر دروغت اصلا نمی خوام تا مدتی ببینمت.
رفتم.
بعد کلی اصرار و معذرت خواهی که دیگه تکرار نمی کنم. قول میدم بهت بگم از این به بعد و  از این حرفها.
من میدونستم اون از این اخلاق ها نداشت و زیر سر اون همکارش بود. البته مقصر اصلی خودش بود که ثبات شخصیت نداشت.
این بار هم بخشیدمش. البته بخاطر بدرفتاری یا همون کم محلی که بهش داده بودم ازش عذر خواهی کردم.
فکر کردم همه چیز حل شده. اما این طور نبود.
کلید کرد روی این موضوع که من میخوام ادامه تحصیل بدم. این یکی رو دیگه سفت ایستادم. گفتم ما با هم قرار گذاشتیم که دیگه ادامه تحصیل ندی و تو قبول کردی. هی اصرار و جر و بحث. آخر سر گفتم من توی خواستگاری بهت گفته بودم موافق ادامه تحصیل نیستم. این هم که با سرکار رفتنت مخالفتی نمی کنم بخاطر اینه که پذیرفتم که بری سر کار. همون طور که من پای حرفام هستم تو هم باید پای حرفات باشی.
من میدیدم مدت زیادی بود این دوستش داشت باهاش کار میکرد و روی  ذهنش اثر میگذاشت. یه روز می آمد می گفت چرا زنها حق خروج از کشور ندارن! یه روز می آمد میگفت چرا باید من برای جایی رفتن و دیر اومدن تحت نظارت تو باشم؟ چرا باید تحت نظارت پدرم باشم! من انسانم آزادم میخوام هر جا برم هر موقع برم هر موقع بیام!  من اصلا اعتنایی نمیکردم. فقط ازش خواهش می کردم از دوستش فاصله بگیره.
هر چی من می گفتم این خانم مناسب نیست. مادر ف... می گفت زن خوبیه. حجاب که ضروری نیست. الان که دیگه قدیم نیست. زن ها هم باید آزاد باشن.
من گفتم به نظر شما الان دخترتون زندانیه؟
گفت بیا حق خروج از کشور رو بهش بده.  میخوام هر وقت خواستم با دخترم برم خارج . گفتم خودم بعد از ازدواج هر وقت تونستم می برمش. شما هر جا دوست دارید تشریف ببرید به شوهرتون بگید بهتون حق خروج بده.
الا و بلا پاشو کرد توی یک کفش که باید بیای حق خروج از کشور، و ادامه تحصیل رو بهم محضری بدی و تعهد بدی خونتو بفروشی بیای نزدیک خونه بابام خونه بخری!!! خوب محکم کاری که من کرده بودم خونه رو از قبل به نام پدرم کرده بودم. اونم به اصرار پدرم. از پدرم پرسیدم اصرارش واسه چیه؟ پدرم گفت بهتره به نام من باشه. کار از محکم کاری عیب نمی کنه!
منم گفتم شرمنده من از اول باهات طی کردم. تو اینها رو میخوای چیکار؟ گفت شاید یک روز خواستم با مادرم برم خارج!!!
حرف من یکی بود! نه!
فکر می کنید چه کار کرد؟
رفت مهریشو گذاشت اجرا. منم گفتم باشه قسط بندی کنید می پردازم. گفت نفقه میخوام. گفتم ف... من الان دارم کلی قسط میدم تا پول عروسی و خونه رو جور کنم. وام مسکن دارم،وام ازدواج دارم،وام از شرکت گرفتم،خرج خریدهامون  و عروسی هست. کلی قرض دارم . دیگه از کجا بیارم نفقه و مهریه تو رو بدم؟
خلاصه با بدبختی ماه به ماه پول می ریختم به حسابش!
3 ماه مونده بود عروسی بگیرم. یک روز بهش زنگ زدم و گفتم دیگه چیزی نمونده که عروسی بگیریم. گفت زیاد عجله نکن. گفتم چرا؟
گفت قصد دارم از حق حبس استفاده کنم. گفتم حق حبس دیگه چیه؟
گفت یعنی طبق قانون تا اقساط مهریه تمام نشه من میتونم تمکین نکنم و به خونت نیام.
گفتم پس میخوای جدا بشی؟ گفت نه من دوستت دارم نمیخوام جدا بشم. گفتم پس چه مرگته؟ گفت باید بیای حق خروج از کشور،حق حضانت فرزند،حق طلاق،حق اشتغال و تحصیل و حق تعیین محل سکونت را به من بدی اونوقت منم دیگه نمیخوام قسط بدی و نفقه هم نمی خوام و بعد با هم میریم هر جا من گفتم میگری میریم توش زندگی می کنیم. گفت مامانم یک خونه در نظر گرفته.
من گفتم چه جالب. زحمت کشیدن بهشون بگید برن خونه رو بگیرن وسایل های شما رو هم توش بچینن بعد ما یک سفر بریم مشهد و بعد بیایم بشینیم توش.
گفت تهیه خونه با تو هست. گفتم اگر با منه پس چرا مامانت داره انتخاب میکنه؟ کسی که داره ارد میده خودش هم پولشو میده دیگه!
من که قبلا اینها رو باهات صحبت کردم ف... این چه کاریه داری می کنی؟
گفت همینی که هست!
نمی خواستم زندگی بپاشه. اهل جدا شدن نبودم. دوست داشتم وقتی اومد خونه از اثر بد دوستش و مادرش جداش کنم. بهش محبت کنم شاید اصلاح بشه.
اما حالا که از حق حبس و لجبازی و این حرفها صحبت می کرد دیگه دیدم ادامه این زندگی بی فایدست.
بهش گفتم بیا جدا شیم. اینطوری دیگه فایده نداره.
گفت من نمیخوام جدا بشم. گفتم من احتیاج به همسر دارم نمیتونم 20 سال قسط بدم تا بعد با تو برم سر زندگیم. با رفتارهایی هم که ازت دیدم دیگه مایل به ادامه این زندگی نیستم. تو یکسال از عمر منو سوزوندی. تقصیر خودم بود که باهات رابطه نداشتم. و الا الان دستتو می گرفتم میبردمت توی خونه و نمی تونستی واسه من از حق حبس صحبت کنی! چوب محبت هامو دارم میخورم.
چوب کوتاه اومدن و گذشت کردنم رو دارم میخورم.
اصلا به ذهنم نرسیده بود که از بیماریش به عنوان حربه استفاده کنم و دلشو بشکونم. تهدید کردم که از بیماریت به همه میگم و میگم که منو فریب دادی.
گفت فایده نداره. اگر بگی هم باز مهریه گردنته! گفتم نفقه نمیدم. گفت نمیشه حق حبس مسقط نفقه نیست. گفتم اینها چیه از کجا یاد گرفتی؟
می خندید و عصبانیم میکرد. مدتی گذشت. تولدش شد نرفتم. عید های مذهبی شد نرفتم وکادو نبردم. زنگ میزد جواب نمیدادم.
یک روز زنگ زد گفت دیگه خسته شدم. تو شرایط منو قبول نداری منم شرایط تو رو. 20 میلیون پول بده بقیه مهرمو می بخشم طلاقم بده! من اصلا به هیچ مردی نیاز ندارم. میخوام آزاد باشم. تفریح کنم. یه ماشین میخرم میرم سر کار خودم واسه خودم زندگی میکنم. چرا باید اختیارم دست یک مرد باشه؟
گفتم خوش انصاف . من بهت دست هم نزدم. چیکارت کردم که پول بدم؟ گفت مهریه حق زنه؟ گفتم تو زنی ؟ یا هنوز دختری؟ مگر من کلا چقدر با تو بودم؟ تو برای من زنیت کردی؟  کم بهم خون دل د ادی؟ اگر مهریه حق زنه آیا تمکین حق مرد نیست؟ اطاعت زن از مرد حق من نیست؟ پس من چه حقی به گردن تو دارم؟ وظیفه تو چی هست این وسط؟ چکار کردی برای من؟
ولی حرف به کلش فرو نمی رفت. کلا شده بود یک آدم دیگه!
منم خسته شده بودم. میخواستم از این وضعیت لعنتی خلاص شم رفتم و توافقی ازش جدا شدم. سرویس طلا و سکه ها و طلاهایی رو که براش کادو خریده بودم. چند میلیون کادو لباس های گران قمیت مجلسی ، پارچه های گران قیمتی که مادرم بهش کادو داده بود. و خیلی پول های دیگه که توی این مدت از من و خانوادم گرفته بود همه رو بالا کشید. و برنگردوند. خونه رو که خالی کرده بودم و مستاجر رو بلند کرده بودم تا آماده عروسی بشیم بریم سر خونمون. دوباره یک مستاجر آوردم و بیشت میلیون رو جور کردم و دادم.
همه میگفتن اگر میرفتید سر زندگی و بچه دار میشدی بدبخت بودی. اگر زن میشد دیگه عمرا همون 20 میلیون هم رضایت نمیداد. برو خدا رو شکر کن!
آخه من چه گناهی داشتم؟ ولی حرف من این بود اگر این مهریه لعنتی نبود و این حق حبس مزخرف نبود من مرد طلاق دادن نبودم. اذیتش هم نمی کردم. سر به راهش می کردم. اما دیگه واسه این فشارها توانی برام نمونده بود که بتوانم زندگیم رو حفظ کنم.

 

دادگاه خانواده،حق حبس،نفقه و حق حبس،عقد نافرجام،طلاق توافقی، سکه ای طلا،سرویس طلا، سکه طلاق



نظرات()   
   
آخرین پست ها
html] [/html]